رقیه توسلی
به گزارش چامه شمال، همپای سینیهای پُر از کاسه میرویم داخل... کاسههای آش دوغ... بوی شمال میپیچد... دستپخت زنان "هلیخال"... وقت عصرانه رسیدهایم... انگار دکترها و دستیارانشان - آش - دوست دارند... این را چشمانِ خندانشان لو میدهد.
یک /
برای تهیه گزارش آمدهایم بابلکنار، روستای هلیخال. آمدیم برای روایت جهادگران. اینجا مجموعه پزشکی در صحن مسجد مستقر شده تا قصههای عاشقانهشان را طی دو روز متوالی تحویل دنیا دهند. تا به امروز با گروه جهادی مواجه نداشتم و اولین دفعه است این تعداد پزشک را یکجا ملاقات میکنم.
به محض ورود، مبهوت ازدحام میشویم. بیرون و داخل مسجد جای سوزن انداختن نیست. خیلی شلوغ است. یکی از دستاندرکاران میگوید: از اکثر روستاهای همجوار آمدهاند. از درازکلا، کبریاکلا، چهره، ازار سی، ویارسره، سنگریزه، ازارون، جاجن، تیرکن، لمارون.
خیره شدهام به صحنههای پیشرو و اولین جملهای که به ذهنم میدود این است؛ دکتر بودن، بلدی میخواهد. چون گرما، قطعی برق، صف طویل بیماران و غلغه جمعیت، بیتابشان نکرده. چون میبینم از آسانی خبری نیست اما آنها با تمام توان مشغول طبابتاند. میبینم چقدر شرایط، مختصر است با این وجود برای این روپوش سُرمهایها توفیری ندارد و پیداست روی مرام و علاقه و مسیرشان تمرکز دارند. پیداست باورهایشان آنها را آورده تا "هلیخال". پیداست خُنکای اسپلیت کلینیک را معاوضه کردهاند با فضای دمکردهی اردو که عرق از پیشانی میچکاند.
اینجا تا چشم کار میکند داستان دندان است و دندان. فقط دندان. نگاه میچرخانم. روی میزهای سبز، وسایل موردنیاز چیده و سطلهای زباله تا خِرتناق پُر شده از دورریز. لامپهای یونیت روشن است. آمپول بیحسی تزریق میشود به خانمی جوان. روی یکی از تختها، مهسا دختر دهساله هم از درد اشک میریزد هم زُل زده به دندان خونآلودش توی انبر آقای دکتر. کودکی آنطرف مسجد از سر ترس جیغهای بافاصله میکشد. پیرمردی میخندد با دهانی خالی از دندان. پیرزنی تکیه داده به عصایش و از پشت عینک ذرهبینی بقیه را رصد میکند. مسئول پذیرش خطاب به مراجعهکنندگان توی حیاط داد میزند: خانمها و آقایانی که کشیدنی دارند، بیایند. دستیاران هی در رفت و آمدند. هی پنس و سُرنگ و دستکش میبرند و هی بزاقکش تجدید میکنند و فورسپس و الواتور استریلیزه میآورند. و از فرط خستگی و عجله مدام با موانع برخورد میکنند. مثلا بیش از چهار بار خودم گیر کردم توی دست و پای این عزیزان.
ایستادهام وسط مسجدی که البته تا ۴۸ ساعت، درمانگاه دندان است و دارم اولینهای نادری را تجربه میکنم.
اولین بار است پایم رسیده به مسجد اماممحمدباقر "هلیخال".
اولین بار است خدمات یک گروه جهادی پزشکی را از نزدیک ثبت میکنم.
اولین دفعه است میبینم بیماران کمبنیه مالی، غم گران درمان ندارند.
اولین مرتبه است در مسجد، صدای متهبرقی میشنوم.
اولین بار است پیرمردی قسمم میدهد که یادم نرود بنویسم دکترها جانخریناند.
و اولین وهله است وسط تابستان، عطر بهار میدود در سرم.
دو/
با چند پزشک مصاحبه میکنیم. دوربین، سوالجواب، کات، برداشت بعدی و نوشتن جملات کلیدی. هر چه زمان میگذرد نفس سختتر بالا میآید و انرژیمان اُفت میکند. فضا بیش از حد انتظار گرم و شرجیست. دلم برای بیماران و پزشکان کباب است. با اینحال میگردم و سوژههایم را پیدا میکنم و لالویش دستمال میکشم به صورتم. نمیدانم دستمالکاغذی چندم است که میاندازم در زبالهدان. بعد نیم ساعت البته کولر کمجان گوشهی مسجد را پیدا میکنم و به آن پناه میبرم. انگار دنیا را به من میدهند.
از همان نقطه، چشمم میافتد به منبر. پلههای چوبیاش میزبان کولهها و روپوشهای پزشکی شده. دیوارها و کتیبهها و پنکههای سقفی مسجد شاهدند اینجا چه خبر است. مردادماه داغی که عجین شده به نغمه "باید برخاست" کادر درمان. سربازانی که در این روزهای جنگی، سر پُستهایشان حاضرند. طبیبان و ایثارگرانی که به کودک و زن و مرد و پیر و جوان خدمات رایگان میدهند و شعارشان این است؛ "از مردم، با مردم، برای مردم."
مائده پورحسین، مدیر درمان قرارگاه جهادی سجادیه مازندران مسئولیست که میآید برای مصاحبه. مسئول با سعهی صدر و خوشرویی که با دیدنش ناخودآگاه لبخند میزنم.
او اینطور شروع میکند: همانطور که خودتان ملاحظه میفرمایید استقبال مردم هلیخال از اردوی درمانی فوقالعاده است و پیشبینی میشود تعداد ویزیتها به دوهزار و پانصد نفر برسد. میگوید زمان این اردوی دو روزه از ۸صبح تا ۷عصر است و ارزش خدمات درمانی ارائهشده قریب سه میلیارد و ۷۶۰ میلیون تومان میباشد.
پورحسین میگوید: در این گردهمایی درمانی، تمامی پزشکان متخصص و دندانپزشکان و نیروهای پشتیبانی، بصورت جهادی و داوطلبانه فعالیت دارند.
و خبر میدهد در حوزههای دندانپزشکی، چشمپزشکی، زنان و عمومی، به بیماران خدمات ارائه میدهیم. از رایگان بودن تمام مراحل دندانپزشکی هم مطلعمان میکند. اینکه ترمیم، جرمگیری، عصبکشی و کشیدن دندان بدون هزینه خواهد بود. در بخش چشمپزشکی هم خدمات معاینه، سنجش بینایی و اهدای عینک بصورت رایگان انجام میگردد.
پورحسین درباره نحوه تأمین هزینهها و انتخاب مناطق هدف هم اضافه میکند: قرارگاه جهادی سجادیه با حمایت مؤسسه سلامت بنیاد علوی و مشارکتهای مردمی این خدمات را ارائه میدهد. و با همکاری تسهیلگران سلامت بنیاد علوی، مناطق محروم شناسایی و خدمات به خانوارهای دهک یک تا چهار، افراد تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی (ره) و سازمان بهزیستی ارائه میشود.
سه/
از مسئولین میشنویم که گروه جهادی سجادیه مازندران با بیش ۳۰نفر اعضای جوان، ایثارگر و خادم مشغول ارائه خدمت است.
واقعا نمیشود با شنیدن این آمار ذوقزده نشوی، با دیدن آدمهایی که سَرسَری زندگی نمیکنند. درس میخوانند، مهربانند، همنوع برایشان معنا دارد، روحشان سبز است، متخصص میشوند بعد بیآنکه باد به غبغب بیاندازند خاکی و بیریا میآیند سروقت ایران. سراغ جماعتی که آنها را از ته دل، آقادکترجان و خانم دکترجان صدا میزنند.
نمیدانم! اما بنظرم میآید انگار هرچه بیشتر از راز زندگی سر دربیآوری بیشتر دلت میخواهد دستگیر و مثمر باشی.
در ادامه با دکتر امید توسلی، دکتر هاله کشاورزی، دکتر محمد گلچوب، علی میکانیکی دستیار بخش استریل و چندین عضو دیگر این مجموعه گفتوگو میکنیم. آنچه که در جملات همهشان مشترک است رسیدگی به مددجوها و مناطق محروم است. آنها غم عشق دارند. میدانند هلیخالهای زیادی هست که باید پیاش را بگیرند. بقول دکتر توسلی - که هم شمال و هم جنوب حاضر بوده- باید گفت همه چهارگوشهی ایران، سرای ماست.
ساعت شش بعدازظهر است. کلمهی جهاد را گوگل میکنم. میفهمم از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و فعالیت و مبارزه است. دقیقا مطابق آنچه در حال تماشایش هستم.
چهار/
میرویم طبقه دوم مسجد. اینجا از سروصدای دندانپزشکی خبری نیست. فضا آرام است و چیزی که مشاهده میکنیم دستگاههای چشمپزشکی، یک کوه عینک، آقای دکتر، متصدی پذیرش، بیماران و چندنفری کادر جهادی که از فرط خستگی گوشهای از هوش رفتهاند.
جناب چشمپزشک را وقت معاینه و ویزیت میکاوم. دکتر جدی و دلسوزیست. نمیدانم پشت آن دستگاههای هوشمند چه میخواند که حتما حین مشاهده، چندتایی سوال میپرسد از مراجعهکنندهها. بعد صفحهی دورخوان را روشن میکند و با عینک مادر عیار چشمها را میسنجد. آنوقت نسخه را از عدد پُر کرده و مددجو را بدرقه میکند تا میزِ بغل. تا میزِ عینک.
آقای دکتر میگوید چندسالی میشود که توی این حال و هوا کار میکنم. خوشحالی مردم وقتی دیگر تار نمیبینند من را راضی میکند. با کسانی این سالها برخورد کردهام که شماره عینکشان ۴ و ۵ بود اما نمیدانستند.
نمیدانم چه میشود که بیهوا عینکم را برمیدارم و چشم سمت چپم را نشان آقای دکتر میدهم و مشکلم را با ایشان درمیان میگذارم. این اولین بار است از شغلم سوءاستفاده میکنم.
پنج/
عزیز رجبپور مسئول اجرایی مرکز نیکوکاری بابلکنار میگوید: با توجه به شرایط اقتصادی موجود و تأمین هزینههای گران درمان، حضور گروههای جهادی سلامت در مناطق محروم از دغدغههای مردم میکاهد.
او میگوید: بیش از یکپنجم جمعیت بابلکنار تحت پوشش سازمانهای حمایتی قرار دارند.
این مسئول ادامه میدهد: وجود تیمهای تخصصی پزشکی برای دهکهای یک تا چهار و مددجویان کمیته امداد امام خمینی(ره) و سازمان بهزیستی، خدمات شایانی در پی دارد.
رجبپور تأکید میکند: تمامی خدمات دندانپزشکی و چشمپزشکی برای مددجویان کاملا رایگان انجام میشود.
و یادآور میشود: گروههای جهادی تنها واسطه ارائه خدمات نیستند، که آنها بارقهی امید و همراهی و توجه و دلگرمیاند.
پینوشت:
از هلیخال برگشتهام. اما نه کاملا. بخش زیادی از من همانجا مانده. میان متهها و عینکها و کاسههای ملامین آش. میان ستیزیدن آدمقویهایی که شناختمشان.
از امروز به بعد خیلی از کلمات بار معنایی تازهای پیدا کردهاند برایم؛ مثل اردو، مسجد، جهاد، دهک و حتی دندان...
جمله چشمپزشک جهادی بیاختیار توی سرم بازپخش میشود؛ "هر یکنفری که خوبتر ببیند، جان تازهای میگیرم."
ساعت از هشت شب گذشته و توی مسیر خانهام. تابلوهای نئونی مطبها و متخصصها یکییکی از کنارم رد میشوند. میخندم. واقعا چرا تا این لحظه نمیدانستم بودن این همه پزشک رنگ و وارنگ دوروبرم نعمت است!؟
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
انتهای خبر/
ارسال دیدگاه